چهل و پنج ثانیه4 - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:17
-من یه دزدم. ازم چه انتظاری داری؟می غرم:-منم یه ابلهم. پس ازت میخوام که این کارو برام بکنینیشخند میزنی :-جدی؟ التفات می کنی که درواقع داری ازم میخوای این کارو نکنم-وقتی برای بازی ای کلامی ندارم..._التفات می کنی که همین بازیای کلامی بهت اجازه میدن هروقت که نیازنیست بهم بگی دزد و هروقت که نیازه بگی دو...
هیس! کتاب ها فریاد نمی زنند! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:17
به قفسه ی بالایی کتابخونه م نگاه می کنم. کتابخونه ساکت ترین جای یه که توش ماجراجوییهای یه جادوگر نوجوون، عقاید یه تازه مسلمون، اختراع های دانشمندانی کتابای علمی تخیلی، معماگوها، کارآگاه ها، قاتلا و دزدا و بچه های معلول آمریکایی و دوک های مغرور انگلیسی و ... کنار هم می بینی. همه در سکوت. و از این که ...
چهل و پنج ثانیه5 - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:17
بدترین ویژگی زندان چیه؟ بوش، دست کم الان. پوف، از بوی لاشه متنفرم. نفس مو حبس می کنم و از روی جنازه می پرم. با سر بهش علامت میدم"سواری خوبی بود" متاسفانه جنازه نمیتونه جواب مو بده. خب، این من نبودم که کشتمش. هانا چی می گفت؟ یه جسد خیلی بیشتر از زنده ها حرف برای گفتن داره. و قاتلش بهتر از همه میتونه ...
چهل و پنج ثانیه 6 - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:17
به عنوان دوازدهمین پادشاه پینژیا از نسل تارک همیشه تو دوتا مورد تردید داشتم. اولیش این که واقعا لازمه هر کاری تو دربار اینقدر کش بیاد و تبدیل به بحران بشه؟ و دومیش این که نانرل واقعا چی فکر می کنه. اولیش رو تونستم بهش جواب بدم:نه! لازم نیست.که برای خیلی ها تکون دهنده بود. اما دونیش رو نتونستم. شرط م...
داستان صوتی شرلوک هلمز: پرونده ی خون آشام (آپدیت شد) - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:17
آپدیت تمام قسمت ها پایان زمستانی سرد، تنها آغاز وحشتی توصیف ناپذیریست که زمستان سپید را به ساخت نوایی گوش نواز ولی اینبار سوزان تر از همیشه واداشته است... سلام به رفقای جان پس از سال ها من بله قراره یک داستان صوتی از شرلوک هلمز و دکتر واتسون براتون بذارم به شدت متفاوت و جذاب!! کاری از گروهِ زمستان س...
"افسانه - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 17:25
"افسانه" افسانه هايم بوي كاغذ كاهي قديمي مي دهند از همان قصه هاي خاك گرفته ي ماندگار در كوچه هاي باران زده ي شهر هوا پس است اسب هاي سفيد رم كرده اند شاهزاده ها از سنگيني زره مي نالند اين روزها برگ هاي پاييزي بوي يار را نمي دهند شيرين و خسرو مدتهاست كه مرده اند از چه مي خوانم؟ قلعه هزار سال و انديست ...
"قبرستان خالي" - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 19:46
امشب براي هميشه خواهم مرد در آغوش تو توي اين قبرستان متروكه خيلي وقت است كه نشسته ام و منتظر بوده ام نامم حالا دلتنگي است اما زماني به نام عشق ميشناختند
"امان از اين صندلي ها" - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 0:56
آخ كه صندلي ها ظرف هاي غذا و خنده ها چقدر لجبازند صندلي ها ديگر پر نمي شوند چرا نميتوانم بردارمشان؟ ظرف تورا خالي روي ميز ميچينم و مدام مي خندم و داستان تعريف مي كنم اما اما بگو چرا پس چرا خنده هاي تو اين قدر لجبازند؟ يا شايد گوش من... آخ حتما گوش من... مشكي دارد
"عشق!پس كي بيخيال ما مي شوي" - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 0:56
عشق بگذار گهگداري با خودم تنهاسركنم قلب را بي او ببينم چشم را كم تر كنم يا كه از بس دوستت دارم را گفته ام گوش خود را از هر اعترافي كر كنم عشق اصلا اعضاي بدن را بيخيال تا به كي من شعر حافظ از بر كنم؟ فال پشت فال و گهگاه چند مصرعي از خودم هم در كنم يا كه توي خيابان هاي شهر هي نگاه عاشقي از خودم بهتر ك...
"باران باش" - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 21:31
تا به حالا رسم عشق باخدايي كرده اي؟زير باران با ستاره ريز ريز نجوا كنان در وجود يك ترانه هم صدايي كرده اي؟دست هايت رو به بالا نم نم باران عشق تو چرا باران را آسماني كرده اي؟يك دفعه توي اين كوچك ي بن بست باران باش يك وقت ديدي كودكي پاي برهنه را با دو سه لقمه هوايي كرده اي يا كه يك جرعه دو سه حتي چهار...
"ما را با چتر چه كار؟" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
يك دقيقه سكوت به احترام تمام احترام هاي از ياد رفته و منحني هاي لب كه كشيده نشد روي اين تابلو به هر دليل و فردا لباس هاي مشكي را كنار ميگذاريم بيخيال نوار هاي قاب عكس توي اين شهر ابري باران ميبارد براي تمام دست ها
"زماني مرا به نام عشق مي شناختند" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
"زماني مرا به نام عشق ميشناختند" ديشب رويش را كشيدم و پتويش را صاف كردم آرام سرش را بوسيدم خواب بود اگر بيدار بود كه نميشد صبح سعي كردم صبحانه اي درست و حسابي به او بدهم نخورد داد زد و رفت دير رسيدم سر كار سر راه برگشتن لباسي چشمم را گرفت خريدم برايش شايد غافلگير شود خانه كه رسيدم از اتاقش بيرون نيا...
"سكوت عقاب" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
"سكوت عقاب" عقاب ها روزگار را جيك نميزنند پرواز مي كنند "دست هنگام پرتگاه" بادها بي موقع مي وزند تو نترس دستي خواهد بود براي گرفتنت از پرتگاه
"خداحافظ درخت" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
"خداحافظ درخت" صداي گام هاي يواشكي پاييز مي آيد توي دلم اندكي خالي شده است من زيبايي را احساس مي كنم كه طلايي آن نرم نرمك روي پيچ و تاب هاي بدنم مي دود و درد را شاخه سرد شده است خيلي سرد دل من گرم مي شود من خواهم رفت اما درخت ساليان سال اينجا مي ماند رهگذران مي روند بي آن كه درخشش زرد را ببينند شاخه...
" از تبار ستاره ها و از نفس هاي خدا" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
ابرمه آلود و سفيد عشق كه به آسمان چنگ مي اندازد خودش را در نفس هاي خدا گره مي زند روزي... فقط يك روز در تاريك ترين و طلايي ترين غروب كه رنگ سفيد ابر طلايي هارا در آغوش مي كشد آن روز بي هيچ چكمه ي ساق بلندي در كوچه هاي شهر غوطه ور شو چترت را بر ندار قاصدك ها را فوت كن و ترانه هايت را زمزمه به دنبال ا...
"هيچوقت در رؤياي خودم جا نشدم" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
"هيچوقت در رؤياي خودم جا نشدم" آسمان آن قَدَر آبي نتابيد يا كه باران قدر كافي خيس نباريد شهر زير پايم دو دو مي زند چهره هاي خسته زير دود سوسو مي زند من چرا تنها چرا تاريك؟ اين خيابان پر از جدول چرا باريك؟ تير چراغ ها نفس را مي برند در دل نور تاريكي را مي كشند من ميان رؤياي خودم جا نشدم من در اين كاغ...
"لبخند هفت رنگ" - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 16:59
رنگ غمت باراني تا كه خورشيد لبخند هفت رنگت را عكس بگيرد

برچسب‌های محبوب

ما با